با سلام

داستانی که در ادامه خواهید خواند

در جشنواره الگوی تدریس امسال در سطح منطقه میمه برگزیده شد.

افرا جعفری

 

داستان پسر خوب

 

بچه ها شروع هرکار با نام خدا

یکی بود یکی نبود . غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.

در همین نزدیکی ، دهی بود آباد و قشنگ . کنار چشمه ده سه تا خانم خانه دار مشغول پر

کردن کوزه هاشون بودند.

پیرمردی هم کنار چشمه کمی دورتر از اون ها نشسته بود .

خانم ها با هم صحبت می کردند. یکی از خانم ها می گفت : پسر من خیلی پسر خوبیه . او

هم قویه و هم زرنگ . هیچ کدوم از بچه های آبادی زورشون به او نمی رسه .

خانم دوم گفت : پسر من هم خیلی خوبه هم خیلی خوش آواز. هیچ کس نمی تونه به خوبی

او آواز بخونه .

خانم سوم ساکت بود و فقط گوش می کرد. دو تا خانم دیگه از او پرسیدن:

تو چرا از پسرت حرف نمی زنی ؟ پسر تو چه کار خوبی بلده ؟

خانم سوم گفت : پسر من نه خیلی پر زوره و نه خوش آواز . اما به نظر من ، او هم پسر

خیلی خوبیه .

خانم ها کوزه هاشون رو پر از آب کردن و راه افتادن. پیرمرد هم دنبال آن ها راه افتاد.

خانم ها بعد از چند قدم که راه رفتند ایستادن تا کوزه هاشون رو زمین بگذارن و

نفسی تازه کنند.

هنوز تا خانه ها خیلی راه مونده بود که خانم ها دیدند سه پسر از روبه رو

به طرف اون ها میان.

پسر اول جست و خیز کنان آمد و از کنار خانم ها گذشت .

مادرش به او نگاه کرد و معلوم بود از داشتن چنین پسری خیلی خوشحاله .

پسر دوم همین طور که آواز می خوند به دنبال پسر اول می دوید.

مادر او هم با خوشحالی به آواز پسرش گوش داد و خندید.

اما پسر سوم به طرف مادرش اومد.

به همه خانم ها و به پیرمرد سلام کرد و بعد کوزه مادرش را از او گرفت و

به طرف خانه به راه افتاد.

پیرمرد به پسرها و مادرها نگاه کرد و با خود گفت :

من فقط یک پسر خوب می بینم .

پیرمرد به خانم ها گفت :

به فرزندانتان نیکی به پدر و مادر رو یاد بدهید.

چون خدا در قرآن گفته :

***  و بالوالدین احسانا"  ***

یعنی : به پدر و مادر خود نیکی کنید .